تبليغاتX
کلام


کلام

مرد : تو اهل کدوم ایالتی ؟

زن : ایالت احتمالات بی شمار .

زن : تو همیشه بعد سینما غریبه ها رو به صرف قهوه دعوت می کنی ؟

مرد : نه . البته که نه . تو همیشه دعوت  غریبه ها رو برای قهوه قبول می کنی ؟

زن : نه . اما فکر کنم نرمال بودن خسته کننده است .


Cafe /Marc Erlbaum /2011

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:10 توسط امیر ساسان|

توی شهر چیزی تغییر نکرده بود . جز اینکه دخترها بزرگ شده بودند . اما چنان دنیای  پیچیده ای از اتحادهای پا در هوا و چند دستگی های بی ثبات دورخودشان درست کرده بودند که مرد توان و دل و جرئت ورود به آن را نداشت . با این همه خوش داشت آن ها را تماشا کند .دخترهای جوان و خوش بر و رو تعدادشان زیاد بود .بیشترشان مویشان را کوتاه کرده بودند .وقتی راهی سربازی شد فقط دخترهای کم سن و سال مویشان این طور کوتاه بود . او دوست داشت  آن ها را وقتی در آن دست خیابان قدم می زدند از ایوان جلو خانه اشان دید بزند. دوست داشت آن ها را وقتی زیر سایه درخت ها قدم میزدند تماشا کند . موی کوتاه و طرز راه توی رفتنشان را دوست داشت . راستش خودشان را دوست نداشت . بیش از حد تو دار بودند . دنبال چیز دیگری بود. بفهمی نفهمی دلش می خواست دوستی داشته باشد اما حالش را نداشت برای رسیدن به آن ها دست به کاری بزند . اهل دوز و کلک و سیاست بازی نبود . با اظهار عشق میانه ای نداشت .دیگر دلش نمی خواست دروغ بگوید . ارزشش را نداشت .

دنبال نتیجه نبود . یعنی دیگر در هیچ کاری دنبال نتیجه نبود .دلش می خواست فارغ از نتیجه زندگی کند . ازین گذشته واقعا دنبال دختر نبود .همه قیافه ای می گرفتند که انگار لازم است آدم دوست دختر داشته باشد . کمابیش همه این حال را داشتند  اما برای او این طور نبود . او دوست لازم نداشت.

مضحک این جا بود که آدم ابتدا لاف میزند که برایشان تره خورد نمی کند , هیچ وقت به شان فکر نمی کند و محال است طرفشان برود . اما بعد با آب و تاب می گوید که بدون آن ها نمی شود سر کردآن ها باید همیشه کنار آدم باشند و بدون آن ها خواب به چشم آدم نمی رسد .

این حرف ها دروغ است . یعنی از هر دو سر دروغ است . آدم وقتی به آن ها نیاز پیدا می کند که به آن ها فکر کند . بعد دیر یا زود آدم همیشه یکی دم دست دارد .آدم وقتی چشم و گوشش باز شود یکی دم دست دارد .فکر کردن نمی خواهد  دیر یا زود وقت اش می رسد .

از دخترهایی که در آن دست خیابان قدم می زدند خوشش می آمد . دلش می خواست یکی از آن ها مال او بود . اما به دردسر اش نمی ارزید . سرو شکل قشنگی داشتند . خوشش می آمد . جذاب بوند . اما او مرد گفتگو نبود . می ترسید یک وقت کاررا خراب کند . با وجود این از تماشای آن ها لذت می برد . اما ارزشش را نداشت.

 خانه سرباز / ارنست همینگوی / احمد گلشیری

 شات :  le samourai / jean pierre melville  / 1967

عنوان پست : ترانه ای از David Bowie

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:50 توسط امیر ساسان|

من هیچ کدوم از قسمت های سریال حیرانی رو تا پیش ازین ندیده بودم( و احتمالا بعد ازین هم نبینم ) با کار کارگردان های فیلم ( علمیمحمدی و بنکدار ) تا حدی آشنا بودم . یه فیلم کوتاه ( فکر می کنم اسمش سرخ بود ) و 2 فیلم بلندشون رو ( شبانه و شبانه روز ) دیده بودم و مطلقا من رو جذب نکرده بودن . فیلم هایی با متن ها و فیلمنامه های فوق ضعیف و مسخره اما کارگردانی تا حدی قابل قبول ( گاهی هم غیرقابل قبول و شدیدا ادایی متظاهر و پیف پیفی که برین گم شین هیچی حالیتون نیست ! ) ولی برای لحظاتی تحمل کردنی . به نظرم این 2 تا دغدغه ( واقعا نفرت انگیز تر ازین کلمه دغدغه تو عالم وجود داره ؟ )  فرم و ور رفتن با دوربین و این جور چیزها رو دارن . مثل اینکه فیلم های اروپایی و سینمای مستقل آمریکا ( به خصوص تاثیرات بزرگمون آرنوفسکی رو کارشون مشهوده ) رو خیلی خیلی دوست دارن و دنبال می کنن . این آخری نه خوبه و نه بده ( نه تعریف و نه تخریب )  و من دقیقا نمی دونم چیه! و اصلا واسه چی گفتم اش ! احتمالا ناخود آگاه می خواستم یه مشت  اطلاعات بی ارزش و بی اهمیت و چرت رو به رخ بکشم .

به هر حال پریشب ( حالا که دارم نشرمیدم میشه پسون پریشب ) به طور اتفاقی یه قسمت از سریال شون رو که شبکه یک ( به فتحه ی ) پخش می کرد دیدم . طبق معمول ( سرایل های تلویزیونی و فیلم های خودشون )  این قدر دیالوگ ها و متن خجالت آور سانیمانتل کلیشه و مضخرف بود که من احساس پوچی کردم برای لحظاتی اما کارگردانی درخشش و قدرتی داشت که برای روزها بود نظیرش رو تو سریال ها و سینما ندیده بودم . من تسلیم ام . این دو تا واقعا کارگردان های معرکه و باهوشی ان اما همیشه از ناحیه فیلمنامه های چرت منهدم میشن .

قصه این بود که یکی از شخصیت ها که نقش اش رو آت _ نه فقیه نصری بازی می کرد یا عشق قدیمی و ناکام اش پولاد ( با بازی حمید رضا پگاه ) می افته که با مخالفت های پدر دختر این 2 تا نتونستن بهم برسن و هر کدوم رفتن پی کارشون . حالا زنه داشت یادش می اومد اون جریانات . یعنی داشت خاطره اش رو مرور کرد . بی تعارف برا ی من لحظات جادویی و تکرار نشدنی بود .

شکل بصری که این 2 تا برای بازگویی یک خاطره انتخاب کرده بودن تقریبا امتحان نشده و فوق العاده خلاقانه بود . سیالیت این خاطره و زمان و مکان فقط و فقط  با استفاده از میزانسن نشون داده می شد . آدم ها توی خونه بودن بعد ادامه خرفشون رو توی یک جنگل می زدن بعد ادامه حرفشون رو پشت یه درخت می زدن . در واقع انگار داشتن مکان و زمان رو زیر پا می ذاشتن .همون سیالیت و پرشی که ماده خام خاطره است این جا با میزانسن به اعجاب انگیز ترین شکل ممکن بازسازی شده بود .  چه قاب هایی ! مرد چه قاب هایی ! باید بودی و میدیدی. فکر کنم توی تاریخ تلویزون ایران لحظه مهم و سرنوشت سازی بود . لحظه پیروزی سینما و میزانسن  به مفهموم مطلق  . احتمالا اونایی که این لحظات رو دیدن یادشون نمی ره .

همچین دقت و خلاقیت و ابتکاری رو من نه تنها تو تلویزیون بلکه تو سینما هم ندیدم . واقعا واسه اولین دفعات بود تو عمرم ( فیلم های آنگلوپلوس مرحوم و دو سه نفر دیگه  به کنار ) حس خاطره بهم منتقل شد .

 آفرین ...آفرین ...

ب . ن : طفلی شبکه من و تو به چه روزی افتاده . تقریبا و تحقیقا به شکل خستگی ناپذیری مشغول تهیه و تولید آبگوشتی ترین سخیف ترین و خاله زنکی ترین برنامه های ممکن ( آبروش تو محافل فرهنگی هنری رفته به نظر همساده ) برنامه هوتن شو واقعا چندش برانگیز . این که یه مرد بیاد ادای خانوم ها و آقایون رو به احمقانه ترین و بی ربط ترین و لوس ترین شکل ممکن اصلا جالب و خنده دار نیست فقط حال آدم رو بهم می زنه . اخبار شبکه هم از زور جانبداری و اغراض ! روی صدا و سیمای خودمون رو سفید کرده . غرض ورزی و پیش داوری بد چه از این طرف و چه ازون طرف و کلا بده بحثم نداره  . سالی تاک هم که اصلا یه طورایی ازدست رفت . اولا جالب بود ولی الان کاملا اعصاب خورد کن و به قول یک نفر  ( تو مخه ! )تازه اینا که نشستن توی مهد آزادی و تمدن این قدر پرت و احمقانه فکر می کنن و می سازن ازین وری ها چه توقع . بنده خدا هروقت هم کم میارن از گوگوش مایه می ذارن . الانم که قراره ماندگارترین فیلم های گوگوش !!! رو  طی هفته های آتی پخش کنن .

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:50 توسط امیر ساسان|

فکر کنم فقط بشه تو فیلم های مهرجویی هنوز آدم هایی رو پیدا کرد که با خوندن یک کتاب متحول بشن !

اصلا اهمیت نداره که فیلمنامه چه قدر تو لحظاتی از فیلم می لنگه یا بازی کنترل نشده و اغراق آمیزو بد بهداد خنده آدم را در میاره بحث سر خوب یا بد بودن فیلم نیست _ که فیلم ایرادات مهمی  داره_ مهم حس و انرژی حیاتی و تمام نشدنی که از تک تک پلان های فیلم به آدم می رسه و این بزگترین  دستاورد فیلم بود . کاری که تو این سینما فقط و فقط مهرجویی می تونه انجام بده اگه شدنی بود تا الان بقیه هم می کردن .اهمیت فیلم تو جهان بینی بی همتاشه که برای یه آدم 75 ساله داشتن و منتقل کردن اش تقریبا مثل معجزه می مونه . این میشه که من که دست کم نسل با کارگردان تفاوت سنی و زمانی و تارخی داریم چنان ارتباطی با فیلم برقرار میکنم که انگار نشستم با رفیق فهمیده و متفاوت خودم که سال هاست می شناسم اش حرف میزنم !

این که هنوز مهرجویی تو 75 سالگی به تغییر و متفاوت شدن آدم و انسان فکر میکنه و فیلم می سازه چیز کمی نیست . منظورم اینه که درجا نمی زنه یا با گذشته های خودش یا بقیه لاس نمی زنه  . هنوز نگاهش به جلو و پر از انرژی حیات و زندگی کردن . هنوز تو این سن وسال به این که زندگی رو بهتر کنه و کیفیت اش رو بالاتر ببره فکر میکنه . همسن و سال های دوروبر خودم _  و خودم _ تو اوج جوونی غر می زنیم و ناله میکنیم و حوصله خودمون و باقی رو سر میبریم  . حق داریم یا نه من نمی دونم .شاید حق داشته باشیم. اما من جهان بینی مهرجویی رو تو این فیلم بسیار پسندیدم . اصلا فیلم هم در مورد مرد هنرمندی ئه که واس اش مهم نیست بقیه در موردش چی فکر می کنن وقتی به چیزی ایمان میاره با تمام وجود برای رسیدن بهش سعی میکنه پای همه چیزش هم وای میسه و تازه این تحول و دگرگونی رو هم به باقی آدم ها منتقل می کنه و ازین طریق رو جهان اطراف تاثیرات مثبت می ذاره .

تازی کسی که قراره این تحول رو ایجاد کنه یه هنرمند _ یه عکاس یه کم خل ! _ قرار نیست کار به ظاهر خیلی خیلی عجیب و غریب بکنه همین که کشف می کنه کشیدن جارو روی زمین چه نغمه شیرین! و لذت بخش ی داره همه چیز عوض میشه . نمی گه مشکلی نیست اما وقتی چشاشو باز می کنه توی همین کثافت ها یه چیزهایی  رو کشف می کنه که شاید به چشم نیاد . تازه از دل همین کثافت ها اثر هنری_ انتقادی هم خلق میکنه و ازش نمایشگاه هم می ذاره !

من مطلقا به مسائل معمول که تو تماشای باقی فیلم ها توجه میکنم سر این فیلم کاری نداشتم . برام ذره ای اهمیت نداره فیلم سفارشی یا شعاری بوده یا نبوده فیلمنامه گاهی چه قدر  ضعیفه یا بعضی اوقات کلیشه میشه .کلا با تقسیم بندی فیلم خوب و بد رو کنار گذاشتم .  تصمیم گرفتم صرفا با حس ام جلوبرم و خودم رو در اختیار دنیای دیوانه وار فیلم بزارم . ته اش راضی شدم و ضرر نکردم که هیچ کلی هم چسبید و شد یه تجربه متفاوت فیلم دیدن . فکر کنم آدم بسته به شخصیت و روحیات اش یا کارهایی که کرده یا نکرده یا دوست داشته که بکنه اما هیج وقت جردت اش رو نداشته یا شکست هایی که خورده یا جاهایی که موفقش شده ترس هاش خجالت هاش  خلاصه در کل این که چی هست و چی بوده و چی می خواسته باشه و می خواد باشه می تونه فیلم رو بفهمه و دوست داشته باشه . فکر کنم کلید  فیلم خیلی درونی یعنی تو وجود خود آدم .

سرخوشی و لذت و خوش بودن و شنگولی و خل مسلکی!  از سرو روی فیلم می ریزه و به مخاطب هم منتقل میشه . جوری که بعد از تماشای فیلم انگار قرصی مشروبی چیزی زدی !

من تقریبا و تحقیقا و صادقانه سر هیچ فیلمی از سینمای خودم این حجم از انرژی مثبت و سرخوشی _ چه حین تماشا و چه بعد اش _ رو تجربه نکرده بودم . بعد از فیلم واقعا حال خوبی داشتم .

فیلم پر از لحظه های شیرین و دلچسب بود واسم .چه اون جا ها که آدم ها از هم دلخورن و دعوا می کنن و چه اون جا ها که چنان عاشقانه به هم نگاه میکنن که می خوای آب شی اصا !

دلم می خواد از بازی طبق معمول معرکه لیلا حاتمی هم یادی کنم . نقطه اوج اش اون جاست که میترا حجار رو دعوت میکنه خونش و در عرض چند ثاینه چنان تغییر لحن و حس می ده که من توی صندلی ام مچاله شدم !

 دست شما درد نکنه داریوش جان . به جان خودم خیلی گلی و هنرمندی  که هنوزم ما رو شگفت زده میکنی !ایشا الله قسمت شه یه روز از نزدیک ببینمت و بپرم بغلت و ماچت ات کنم واسه این فیلم دیوانه وار و دوست داشتنی و خلی که ساختی !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:47 توسط امیر ساسان|


شب کم نظیری بود خواننده عزیز !از آن شب ها که فقط در شور شباب ممکن است ...

 فقط 3500 تومان داشتم و با رفیقم  تو انشتارات مولی  نزدیک چهارراه ولیعصر بودیم . قیمت کتاب 2200 بود و تازه می خواستیم اصغر کله پاچه ای هم بریم . این اصغر آقا طباخی قوچ سفید رو داره که احتملا 50 تا طباخی دیگه باهاس بشناسین  به همین اسم توی شهر. اصغر سیراب شیردون و چشم و مغزهای لذیذی می پزه اما حساب اش به طرز تکان دهنده ای  ضعیفه و از2 قلم به اون ور نمی تونه  جمع بزنه و همین جور یه چیزی می پرونه اهل ماشین حسابم نیست و از انگشت هاشم فقط واسه در آوردن چشم و کز دادن پرزهای کله بدبخت گوسفند یا گوساله ها استفاده میکنه . دست کش نمی کنه دست اش اصغر  آقا. سنگگ هاش هم رو از توی یه دونه بشکه آبی رنگ که انگار قبلنا از توش ملت آب جو نوش جان می کنن در میاره . اصغر خوش برخورده و سیبیل هاشم عین همه کله پزاست . خلاصه مرد خوبیه . 3 سال از اولین باری که با همین رفیقم پا تو مغازش گذاشتیم می گذره .  رفیق من  یه کتاب از دکارت یا شاید هم کانت خرید . بعد همین طور قفسه ها رو برای بار صدم بالا و پایین میکردیم . اون بخش فلسفه من ادبیات . کلی قول و قرار گذاشتم _ که هیچ وقت هم بهش عمل نمی کنیم خودمون خوب می دونستیم یه قول و قرار بچه گانه است و بیشتر بازیه  _ که فلسفه رو از یونان باستان و افلاطون و ارسطو و فلان شروع کنیم تا برسیم به فیلسوف محبوب جفتمون : شوپنهاور که هیچ کدوم از کارهای اصلی ش رو هم نخونده بودیم ! کتابی که می خواست رو برداشت.  پولامونو گذاشتیم رو هم سرجمع زد به 9000 تا . من قبلا از مرتضی مقدم ترجمه کتاب رو داشتم و تقریبا خورده بودم اش اما چه طور میشد از سروش حبیب گذشت !نمی شد ! بی اینکه بهش بگم  رفتم و با لذت 2200 تومن پول دادم به فروشنده و یه دونه شب های روشن با یه طرح جلد معرکه و قطع پالتویی خریدم فروشنده  پرسید : کیسه ؟

جواب دادم : نع .

اومدیم بیرون . رفیقم زد تو سرش گفت دادی رفت 2چوقو؟ و وقت اینو می گفت حواسش به 2  تا دختر خوشگل و تمیزی بود که داشتن از جلو می اومدن . گفتم : نمی شد .شب های روشن بود ها .

گفت : حالا مغزو چیکار کنیم ؟ بریم به اصغرب ...

گفتم : حالا بریم ببینیم چه خبره .

رفتیم دم مغازه . آرم مغازه اصغر آقا 3 تا بچه قوچ که زل زدن به آدم . گفت بیا واسا جلوی من که از پشت شیشه ببینم قیمت ها چه جوریاست .

مغز خط خورد.

چشم نمی چسبید .

کله پاچه رو با 3 برابر پول فعلی هم نمی تونستیم بخریم .

همین جور اومد پایین تا رسیدیم به آبگوشت که قیمت اش 500 تومن بود !

نشستیم رو خاک .

گفت : گدایی کنیم ؟

گفتم : بکنیم ؟

گفت : با این سرو وضع ؟ تابلوئه ؟ هیچی کاسب نمی شیم .

حساب کردیم دیدیم نفری 2000 تومان حداقل لازم داریم تا با فلاکت خودمونو برسونیم خونه . پس سر جمع یه چیزی باید بخریم بشه 5000 تومان . یه پرس سیرابی با 2 تا آبگوشت تنها انتخابمون بود ( این جا می تونین به فیلم انتخاب سوفی فکر کنید ! ). رفتیم تو . به ... به ... سلام و علیک اصغر آقا . بفرمایین ؟ چی میل دارین ؟ گفتیم و نشستیم به تعریف. از حال و هوای دوران دانشگاه که مدت ها بود با هاش با خیال آسوده و قلبی مطمئن و یادی آرام خداحافظی کرده بودیم . قبلنا هم می دونستیم که حتی یه ذره هم واسه اون وقت ها دلمون تنگ نشده منتها به روی خودمون نمی آوردیم . بعد شروع کردیم پشت سر این واون حرف زدن دست انداختن این استاد و اون استاد این آدم و اون آدم  تا رسیدیم به دخترهای دانشکده . به نیکی از همشون یادی کردیم !!!

گفتم : آره دیگه . آدم فک می کنه خودش خیلی اوکیه . بقیه هم همه اخین .

پرسید: نیستن ؟

پرسیدم : هستیم ؟

گفت : ول کن بابا . چه بحثیه حالا .

گفتم : نمک رو بده .   

گفت : ما از اولش هم اشتباهی اومدیم این جا .

پرسیدم : پس می رفتیم کجا ؟ پشیمونی ؟

گفت : نه بابا .

پرسیدم : خوووب چی بود اسم اون دختره ؟  

گفت :  تو که نمی دونی کی ؟

و خندید .

پرسید : توووو ؟

شونه ام رو بالا انداختم . یعنی دارم یه خاطره بی اهمیت رو مرور میکنم . اما واقعیت  این طور نبود .

گفتم : با فرض اینکه تو نمی دونی که کی ...

جفتمون زدیم زیر خنده .

ادامه دادم :  من حواسم یه طورایی بود به اون دختر قدبلنده لاغر همون که اسمش مرو...  بود مانتوی چهارخونه می پوشید با آل استارهای آبی. سال بالای ما بود دیگه ؟ از دور داشتم اش  . این قدر آروم حرف میزد آدم فکر میکرد نشسته به گوش کردن سونات های باخ ! من از زوایای مختلف دیده بودم اش . قشنگ ترینش وقتی بود که از 2 صندلی اون طرف تر گهگداری سرکی می کشیدم .  4 3 ترم هی باهم کلاس داشتیم . 

خوند :مسافر شهر قصه می گفت / یه روز میاد دوباره / قصه ما تموم شد اون سفر نرسید / شبای بی ستاره / هر شب و هر شب دوباره/اومدنت دروغ / خورشید چه بی فروغ

گفتم : اوق ... اوق ...این شروورهای رمانتیک چیه ؟    

یه قاشق آبلمیو ریختم توی قاشق و رفتم بالا .

پرسید : حالا واقعا  چرا ؟

گفتم : چرا چی  ؟

گفت : دست بردار .

گفتم :  شاید چون خیال باف بودم . شاید فکر میکردم 4 سال وقت دارم حالا فردا حالا فردا  و این فردا هیچ وقت نیومد . خوب به خودم  هم خیلی مطمئن نبودم تازه  فکر میکردم تهش چی؟  بعد از رو حافظه تقریبا خوندم که :

ناستانکا ... آیا در دل تو تلخی ملامت و افسون افسوس می دمم و آن را از ندامت های پنهانی آزرده می خواهم و آرزو می کنم که لحظات شادکامی ات را با اندوه بر اشوبم و آیا لطافت گل های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را  با آن ها آراستی که با او به زیر تاج بپیوندی پژمرده می خواهم ؟ ... نه هرگز هرگز و صد بار هرگز . آرزو میکنم که آسمان سعادت ات همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقه شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می کنم ...

پرسید :  حالا کی شرو و رومانتیک تحویل اون یکی می ده ؟

اصغر آقا یه تیکه نون به ما می دی ؟

 گفتم : یاد سیامک انتصاری پور به خیر . حالا کجاست ؟

پرسید : کی ؟ سیامک انتصاری پور ؟

گفتم : نه خیر . اون .

بیا این آبی ها رو برای تو نگه داشتم .

اما این ها که سیاه .

آبی یا سیاه خیلی خوشمزه است .

بعد گفت : تو که با تهش کار نداشتی ؟ ولی حالا  دورادور شنیدم رفته از ایران. تو مثل فلانی تو فلان فیلم هروقت می خوای یه کاری کنی اصلا هیچ کاری نمی کنی . البته از کجا معلوم ؟

پرسیدم : که چی ؟

پرسید :که این که یه گهی مثل بقیه نبود ؟

گفتم : از هیج کجا .

گفت : احتمالا بوده . اصولا زن ها استعداد انکارناپذیری تو ناامید کردن خودشون و مردا دارن . 

پرسیدم: که آدما از دور قشنگ ترن ؟

پرسید : که شب های روشن ؟

پرسیدم: تو که دوس نداشتی فیلم رو؟

گفت : هنوزم ندارم . زن ها فقط به درد یه کار می خورن .

نمی خوری ؟

نه سیر شدم .

بعد گفتم: آهان ... ازون جهت تا حالا کلی کار کردی دیگه ؟ عالم بی عمل ...

گفت : همچین بی عملم نیستم .

پرسیدم: از کجا معلوم ؟

پرسید : باید ضبط می کردم  ؟

گفتم : نه ... این که ما یه گهی مثل بقیه نبودیم؟ 

گفت : بودیم ؟

گفتم : هر کی فکر می کنه خودش یه چیزی بهتر از بقیه است .

گفت : شاید واقعا باشه .

پرسیدم : حالا واقعا آدم ها ؟ تو همه جا ؟ از هر فاصله ای ؟

گفت : آره . قشنگی و زشتی که دوری و نزدیکی نداره . ولی نمی ارزه .

پرسیدم : به حسرت اش ؟

گفت : این چیزا که حسرت نداره .

پرسیدم: پس چی حسرت داره ؟

گفت : هوچ چ ی .

و روی چ اش تاکید کرد .

گفتم : ادای نا امیدا رو در میاریم ؟

گفت : ادا نیست .ولی شبیه قصه ها هم نیست .واقعیت دیگه .

گفتم : حالا راستی ...منظورم اینه که واقعا آخرش چی  ؟

گفت : کثافت کاری توی روابط .از دورداد می زنه.

پرسید: یه نوشابه دیگه ؟ 

گفتم : می چسبه ؟

گفت : بریم ؟

گفتم : رفتیم .

اصغر آقا دم شما گرم . مثل همیشه عالی . قربون شما . قابل نداره . مهمون باشین . والا بی تعارف . 5000 تومان میشه .

1000 تومان کمتر حساب کرد .

را افتادیم تا رسیدیم سر چهارراه ولیعصر.

گفت : عجیب نیست ؟ با یه آدم اومدی تو همین خیابون کلی گشتی خندیدی فکر کردی زندگی چه قدر قشنگ ولی الان توش داری قدم میزنی هیچی به هیچی . دلت برای هیچی تنگ نمیشه . اصلا یادش هم نمی افتی . تازه پشیمونی چرا...

گفتم : پیش میاد دیگه.

پرسیدم : بریم خونه ما؟

گفت : بریم خونه ما ...

گفتم : پس هر کی بره خونه خودش .

گفت : قبول.

خداحافظی کردیم.  تو راه تا میدون ولیعصر رو پیاده رفتم . فکر کردم به این که با یه آدم اومدی تو همین خیابون کلی گشتی خندیدی ولی الان هیچی به هیچی . دلت برای هیچی و هیچ کس تنگ نمیشه .

واقعا بی خیال ؟؟؟

رسیدم به ایستگاه اتوبوس .دست زدم تا پول دربیارم. دیدم شب های روشن تو جیب بغل کاپشنم . این مدت حواسم بهش نبود . نشستم رو صندلی . تا اتوبوی بیاد  توی نور ضعیف ایستگاه می شد یه چیزایی خوند . کتاب رو باز کردم :

شب کم نظیری بود خواننده عزیز !از آن شب ها که فقط در شور شباب ممکن است .آسمان به قدری پر ستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می کردی بی اختیار می پرسیدی ایا ممکن است چنین آسمانی این همه آدم های بدخلق زیر چادر خود داشته باشد ...

شب های روشن / فیودور داستایفسکی / سروش حبیبی / نشر ماهی

شات بعدا اضافه شد و صرفا تزئینی است : سه میمون / نوری بیگ سیلان / 2008

مرثیه نوشته  :  ای دوستان قدیمی / همراهان صمیمی / وقت است که بربندیم رخت ...

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 21:11 توسط امیر ساسان|

برای ی . الف

چند وقتی که تنها رابطه من با جهان این همسایه غریبه است که با موسیقی مشابه ای جوابم را می دهد . اون کیه ؟ چه سیمایی داره ؟یک روز صبح تصمیم گرفتم ببینمش اما منصرف شدم .بهتره چیزی ندونی و تصور کنی .شاید آدم تنهایی است مثل من ...شاید یک دختر کوچک باشه که قبل از رفتن به مدرسه برای هیچ صدا می کنه...همه چیز چه زود اتفاق افتاد .درد مشکوک ...پافشاری ام بر جستجو ...بر دانستن و سپس تاریکی ...سکوت پیرامون ام ...سکوت ...پیش از پایان زمستان همه چیزها گواهی بر این می دادند:با پیکر آسمانی کشتی ها ...که در لحظه ای با ابرها یکی می شود.دلدادگان که در غروب بارانداز پرسه می زنند ...و پیمان دلفریب بهار ...پیش از پایان زمستان همه چیزها گواهی بر این می دادند .تنها حسرتم آنا ...آیا این تنها حسرت من است ؟که هیچ چیز را به پایان نرساندم .آرزوهایم باقی مانده اند .

Eternity and A day /Theo Angelopoulos /1999

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 9:33 توسط امیر ساسان|

...یه فرشته ای بهش گفت : اگه می خوای آدمای دیگه ای پیدا کنی باید یه دنیای دیگه ای پیدا کنی . اگه پیدا نکردی من میام و به اون جا می برمت . جوون خیلی گشت اما پیدا نکرد . فرشته دوباره اومد . اما این بار شرطی گذاشت که جوون از پس اش بر نیومد . گفت :  منم تو دنیای خودم غریبم اگه می تونی منو بیار پیش خودت تا منم تورو بفرستم به یه دنیای دیگه .


هفت پرده / سعید عقیقی فرزاد موتمن / 1379

 

ب. ن : ابراهیم گلستان : جاهد ! من توی اون دنیایی که تو فکر می کنی، نه بودم و نه زندگی کردم و نه می خواستم زندگی بکنم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:20 توسط امیر ساسان| |

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند 

Theo Angelopoulos /1935-2012

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:13 توسط امیر ساسان|


من یه جورایی این وسط گیر کردم .

زندگی یک هزارتو و عشق یک معما است .

نمی دونم کجا برم تنها از پس اش بر نمیام تلاشمو کردم .

و نم یدونم دلیل اش چیه ؟

من یه دختر کوچیکم که واقعیت رو گم کردم . 

خیلی ترسیدم اما نشون نمی دم .

نم یدونم چه فکری براش کنم .داره زمین گیرم می کنه .

فکر کنم باید بی خیال شم

و فقط از زندگیم لذت ببرم .

آروم تر نگهش دار وگرنه قبلم می ترکه .

چون خیلی سخته آره خیلی سخته

که چیزی باشم که نیستم .

من یه دیونه ام بدون عشق

و هیچ وقت عبرت نمی گیرم .

تو یه بازنده ای پدر تو یه بازنده ای

فقط از زندگیت لذت ببر .


از فیلم : Moneyball/ Bennett Miller/ 2011

ب . ن : بیلی هنوز در حال تلاش برای بردن مسابقه آخر ...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:43 توسط امیر ساسان|

با عشق و احترام برای وانسا پارادیس و دانیل اتوی :

آدل : من با اون احساس شادی می کنم؟

گابور : با کی ؟

آدل : اون و من .

گابور : می خوام برات یه داستان بگم . مدت ها پیش من در طرف زوج یه خیابان در شماره 22 زندگی می کردم . من به خانه های اون طرف خیابان خیره می شدم و پیش خودم فکر میکردم مردم اون طرف خیابان شادترند اتاق هاشون آفتابی تر و مهمونی هاشون گرم تر ولی در حقیقت اتاق هاشون کوچکتر بود و تاریکتر و اون ها هم به این طرف خیابون خیره می شدند . چون ما همیشه فکر میکنیم شانس چیزیه که ما نداریم .

گابور : شما اهل پاریس هستین ؟ به یه دختر موبور برنخوردین که به به نظر بیاد گم شده و یه ساعت ضد آب هم دستش باشه و کلی هم غم و غصه داشته باشه ؟

گابور : میدونم به نظر احمقانه میاد به یه مشت بنجل دل سپردن .یه فندک قدیمی , یه اسکناس پاره ,کلی فیلم , نگاه توی چشماش روی اون پل اون شب , وقتی که من هم می خواستم بپرم . تمام چیزی که میخوام یه دختر غمگین روی یه پل ...

Girl On The Bridge (La fille sur le pont) / Patrice Leconte / 1999 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 20:3 توسط امیر ساسان|


Design By : Night Skin